تبلیغات
✿دهکده انیمه انیمیشن✿عروسکی✿ - "فقط 23 ین!" 1
شادی یک ماجراجویه نه یک مقصد...

"فقط 23 ین!" 1

یکشنبه 18 مهر 1395 06:26 ب.ظ

نویسنده : H€LiA
ارسال شده در: # فقط 23 ین! #* ،

خب خب اینم از قسمت اول
قسمت دوم درحال نوشتنه
میری ادامه یا بشوتمت؟3:










+میدونی...این یعنی چی؟!
-حتما میدونم که دارم میرم دیگه...
+این رسما دیوونگیه!میدونی چیه؟فقط داری حرص منو درمیاری!
-بدم نمیاد...
+خفه!هیچ...هیچ میدونی اصلا چرا به این مدرسه اومدم؟تو فقط به فکر خودتی! ازین همه خودخواهیت متنفرم!
-آکیرا...
چرخید سمتم:
-من نخواستم که دنبالم بیای.
+چرا؟چرا انقد بیخیالی؟اصلا اطرافیانت برات مهمن؟
-معلومه که هستن...
+دروغگو!
-نه،نیستم.
+هستی! همش داری ادعا میکنی به بقیه توجه داری ولی...ولی...
-ولی چی...هان؟
+خیلی خوب،رین! حالا ازین به بعد هرکدوم راه خودمونو میریم!تو هم برگرد به همون جهنمی که از اومدی...مارو باش خواستیم به کی لطف کنیم...
-نه آکیرا--
+برو دیگه! مگه نمیخواستی برگردی "توکیو"؟پس....برو تا دیگه ریختتو نبینم...
-هی...انقد منو نامرد جلوه نده!
+نیستی مگه...؟
-آکیرا...
سمتم اومد و دستمو گرفت:
+چیکار میکنی...؟دستو ول-
یهو بغلم کرد...
+........کن...
-منو ببخش آکیرا...میدونی که مجبورم...
بوسه ی کوچیکی رو موهام زد:
-به خاطر نبودنم واقعا متاستفم ولی اگه نرم....اما نگران نباش..میدونی که موقتیه.فوقش...شاید یه ماه طول بکشه یا شایدم بیشتر ولی بدون....بالاخره برمیگردم پیشت...پس تا اون موقع منتظرم باش...
+اگه دروغ بگی هیچوقت نمیبخشمت....
....... .   . .    ............... . . . .  .  . . .  ....... .  . . . .... ............... ... . ....... .
.. . .  . .. ..  ..     ........................... . . ..  .....  .. ... . . .. . ... .    ..............
 . . .................... . ...........  .... .رین .. .................. .    ... . . . . . . ....
 . . ........... . .. ................ . ............... . ... .. . . . . .         .. . . . .. .
. . . . ..             .... ...        ......  .. . . .....

 . . .. ...  .
.. .. . . . . . ...... . .
4 سال بعد...شهر "سندای"
......
ازون موقع چهار سال میگذره و رین هیچوقت برنگشت.من،نیشیموری آکیرا* (nishimuri akira) حالا 19 ساله هستم.دبیرستانمو تموم کردم و حالا آوارم.پی کار بیدم ولی هیچی مناسبم پیدا نکردم.موهای کوتاه قهوه ای سوخته و چشمای عسلی دارم.قد هم حدودای 164 یا 165.یه چی بین اینا دیگه...سندای،شهر تقریبا کوچیکیه ولی جمعیت زیادی داره و از توکیو نه چندان دوره.خوبیه سندای اینه که جزو شهرای مهم ژاپنه...این ماه،ماه سپتامبر بید...با اینکه سرد ترین ماه سال نیست ولی در کمال حیرت،عصر یخبندونیه واسه خودش! شال گردنمو آوردم بالاتر و باهاش بینیم رو هم پوشوندم.بعد دوباره راه افتادم.همینک داشتم از جلوی یه مغازه ی لباس فروشی رد میشدم چشمم به یه برگه ی اعلامیه خورد.روش نوشته بود:
«به یه همکار خانم نیازمندیم...شرایط:سن 20 الی 25»
من که هنوز بیست سالم نشده...ای باباااا...حالا جهنم شاید قبولم کردن...رفتم تو مغازه.عجب محیط گرمی بود...یه صدا گفت:
-خوش اومدین...
رفتم جلوی میز و نگاش کردم.یه دختر که بهش میخورد هم سن و سال خودم باشه،با یه عالمه زَلَن-زینبو که به خودش آویزون کرده بود،با موهای بلند بلوند رنگ و چشمای لاجوردی پشت میز نشسته بود.وقتی دید عین بدبختا زل زدم بهش گفت:
-امرتون؟دنبال چیزی هستین؟
+آه،آم...نه چیزه...برگه ی جلوی ویترینو دیدم...
-هوم...دنبال کار هستی؟
+بله...
-شرایطو که خوندی...
+خب آره...
-خب پس باید بدونی بچه دبیرستانیارو قبول نمیکنیم...
+چیزه...من 19 سالمه...
-جدی؟اصلا بهت نمیخوره انقد که ریزه میزه ای...
بلد نیست اون گاراژو ببنده...؟
+حالا قبولم میکنین؟
-نه...19 ساله هارو قبول نمیکنیم...
+من دو سه ماه دیگه میرم تو 20...
-به هرحال،بازم 19 سالته...اگه واقعا این شغلو میخوای برو دوسه ماه دیگه که بالغ شدی بیا...
داره میره رو مخماااا...سمتش خم شدم:
+لطفا منو قبول کنین!
-نچ...
سرمو گرفتم بالا:
+درک! ایشالا صدسال کس دیگه گیرتون نیاد،همین مغازه رو سرتون خراب شه!
با عصبانیت سمت خروجی رفتم.زیرلبی:
+زنیکه ی دِیلاق...
درو باز کردم و همینکه خواستم برم بیرون محکم خوردم به یکی.انقد سینش سفت بود که فکر کردم رفتم تو دیوار! همینکه داشتم میوفتادم دستمو گرفت و منو سمت خودش کشید.تعادلمو حفظ کردم.به قدری عصبانی بودم که هیچ به بدبخت یه ببخشید نگفتم!
+ایشالااااا مغازه سقفش بیاد پایین دهنتون سرویس شه!
همه ی کلمه هامو با خشم و تند تند میگفتم.از کنار یارو گذشتم و با عصبانیت قدم برداشتم.19 ساله هارو قبول نمیکنیم...جهنم! مگه من علاف توئم؟! میرم یه کار بهتر گیر میارم...دختره ی زشت دهن گشاد...خوبه دوسه ماه دیگه 20 سالم میشه هااااا...جلوی مغازه ای که داشتم از جلوش رد میشدم وایستادم.چقد گشنمه...برم این تو یه چیزی کوفت کنم...
-قاااااااااااار....قووووووور~
زهرمار...گفتم الان میرم این تو!رفتم تو کافه تریا...یه ساندویچ سفارش دادم و نشستم.کلافه به بیرون پنجره زل زدم(آخه میزم کنار پنجره بود)...این سنم هم برام دردسر شده ها...اکثر کارها نیاز به یه فرد 20 سال به بالا دارن...به هیچ وجه 19 ساله هارو قبول نمیکنن...هه...نگام ناخداگاه به جلوم دوخته شد.یعنی صندلی خالی روبروم.باز سر میز همیشگیم نشستم...که البته همیشه ناخواسته بوده...قبلنا با رین به همین کافه میومدیم و سر همین میز می نشستیم...آخه منتظره ی رو به بیرونش خیلی قشنگه...ولی حالا.....فقط صندلی روبروم خالیه.دستمو زیر چونم...دیدی گفتم دروغگویی؟کجا غیبت زد آخه...از تصور صورت خندون رین چشمام پر شد ولی سریع پسشون زدم.برای اینکه ذهنم مشغول شه با جا دستمالی رو میز ور رفتم.همین موقع هم ساندویچمو آوردم.بازش کردم و شروع کردم به خوردن.بعد اینکه تموم کردم،دست کردم تو کیفم تا کیف پولمو در بیارم.ها؟پس کوشش؟قشنگ کیفمو گشتم.پس کیف پولم کوووو؟؟؟؟؟شاید....ولی خوردم به اون یارو از دستم افتاد؟آخه اون موقع عین اسکلا گرفته بودم دستم.انقد عصبانی بودم که اصلا نفهمیدم..تو اون کیف پول مدارک و شناسنامم بووود!!! واااااااااای رسما به فنا رفتم! سریع بلند شدم و سمت خروجی دوییدم.یارویی که پشت صندوق نشسته بود داد زد:
-هی!خانوم،پولشو بده!
وایستادم و برگشتم سمتش:
+ببخشید! کیف پولمو جا گذاشتم! الان میرم بیارمش و پولتونو بدم...
دوباره سمت خورجی دوییدم.داد زد:
-ای مفت خور! فکر کردی میتونی منو با همچین چیزایی گول بزنی؟پولمو بده!
یارو هم افتاد دنبالم.بابا این حالا چی میخواد!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟ بی توجه به اون سمت همون مغازه دوییدم.خداکنه کیف پولم پیدا شه...وگرنه واقعا بیچاره میشم...پریدم تو مغازه و سمت همون دختره دوییدم:
+ببخشید!
از جا پرید:
-وووووو....چه خبرته؟
+کیف...کیف پولم!
-آه،اون؟مال تو بود؟
+کجاست؟!
-همون پسره ای که بهش خوردی برش داشت...وقتی هم بهش گفتم گفت تورو میشناسه و میتونه بهت برش گردونه...
+چی...؟کدوم.....پسره؟
-همونی که قبل اینکه از مغازه خارج شی بهش برخورد کردی...
آهان...اون...؟
+دیدیش کدوم وری رفت؟
-نه...
+لعنتی...
حالا سمت خروجی دوییدم:
+ممنون!
همون وری که اومده بودم ازش رفتم.داشتم از جلوی یه کوچه رد میشدم که یهو دستم کشیده شد و منم کشیده شدم داخل کوچه.محکم خوردم زمین.
-بالاخره گیرت آوردم...
ها؟این همون پیرمردست؟
-زودباش پولمو بده مفت خور!
سیریش چه گیری داده!
+بهت که گفتم!کیف پولمو گم کردم!اگه پیداش کنم،پولتو پس میدم!
-برای من دروغ سر هم نکن...یا پولمو بده یا کیفتو میگیرم!
+چی داری میگی عمو؟وقتی کیف پولمو گیر آوردم بهت میدم! حالام بکش اونور!
اومد سمتم:
-دختره ی احمق!
دستامو گرفت و یهو اومد روم.
+هی!گمشو اونور عوضی!
لبخند چندش آوری زد:
-عیبی نداره!برات یه جور دیگه حساب میکنم...!
اومد جلو.اصلا نترسیده بودم ولی عصبی بودم:
+بیای جلو جیغ میزنم!
-بزن بینیم!
باز اومد جلوتر..
+منحرف کثا--
حرفم رو هوا موند.چون یقش به شدت کشیده شد و همینکه روشو سمت عقبش کرد یه نفر محکم بهش مشت زد.بعدم محکم کوبیدش به دیوار.متعجب به پیرمرده زل زده بودم.دستشو گرفت سمتم:
-حالت خوبه..؟
نگاش کردم.هان...؟این دیگه.....کدوم خریه؟نفس نفس میزد.انگار دوییده بود.بعد سعی کرد لبخند بزنه.قد ماشالا بلند،حدودای 180 به بالا،موهای طلایی و چشمای قهوه ای روشن.چقد برام آشنا بود...من قبلا جایی دیدمش؟
+آ-آه مرسی...
دستشو گرفتم و بلند شدم.به پیرمرده نگاه کرد:
-اووووف...حتی دیگه به پیرمردام نمیشه اعتماد کرد...
یه چیزیو گرفت سمتم:
-بیا....اینو وقتی بهم خوردی انداختی...فکر کنم خیلی عصبانی بودی که متوجهش نشدی..به هرحال...
کیف پولمو ازش گرفتم و پولو در آوردم.سمت پیرمرده رفتم و پولو از بالا سرش ریختم:
+بیا،اینم پولت حیوون...
23 ین...فقط بخاطر 23 ین بود که من با اون آشنا شدم.....و مسیر زندگیم به کل تغییر کرد...فقط....23 ین... ... .. .
بعد ازینکه از کوچه دراومدیم دوباره ازش تشکر کردم
+ممنون بابت همه چی...جبران میکنم.
پشتشو کرد بهم:
-جبرانش مال خودت...ازین به بعد حواست باشه......کوتوله.
این یارو الان چی گفت؟
+هی...دوباره تکرار کن؟
سرشو چرخوند سمتم و با لبحند:
-گفتم حواست باشه کوتوله.
کلمه ی اخرش چندبار تو ذهنم تکرار شد.شروع کرد به راه رفتن...
+تو هم قدتو جمع کن زرافه...برای اولین بار که دیدمت فقط نردبونی به سمت آسمون خدا دیدم...
وایستاد و برگشت سمتم:
-چی...؟
پشتمو کردم بهش و راه افتادم:
+دِ واسه همینه که منو ندیدی...رفتی اون بالا همرو پایین میبینی....جبرانم میخواستی نمیکردم...وظیفت بود پسر خوب...
دیگه برنگشتم نگاهش کنم به خاطر همینم عکس العملشو ندیدم.کوتوله؟بدبخت خودتو تو آینه ندیدی که...پروی عالم...عجب دروغیم تحویل دختره داده بودا....کجا منو میشناخت؟تا حالا زرافه ای به این گردن درازی ندیده بودم...هوووف....
*.*.*
این قسمت تمامید
امیدوارم حوصله ی قشنگتونو سر نبرده باشم...
بای بای تا فردا:|



دیدگاه ها : بوگو:|

آخرین ویرایش: جمعه 14 آبان 1395 01:54 ب.ظ