تبلیغات
✿دهکده انیمه انیمیشن✿عروسکی✿ - .:ஜ✿ داستان بانوی افسانه ای(قسمت3)✿ஜ:.
شادی یک ماجراجویه نه یک مقصد...

.:ஜ✿ داستان بانوی افسانه ای(قسمت3)✿ஜ:.

یکشنبه 13 خرداد 1397 11:51 ب.ظ

نویسنده : ♥ ҽℓiຊค๖ēth คiຖนrค ♥
ارسال شده در: .:✿ƬӇЄ ԼЄƓЄƝƊƛƦƳ ℓα∂у✿:. ،
بوی خون  همه جای جهان پیچیده
تاریکی همه چیزو در خود می بلعه
درخت زندگی آواز مرگ زیر لب میخونه
پایان نزدیکه
نوای لالایی مرگ همِرو در خواب فرو میبره
این پایانه؟
ثانیه ها به سرعت میگذره
تیک تیک ساعت 
دیگه وقتی نمونده
هزاران سوال بی پاسخ
نفرینی که هرگز در هم شکسته نشد
دست های بهم نرسیده
دخترکی غلتان در خون
نخ های سرخ سرنوشت به خون آلوده شدن
توانی برای مبارزه ندارم
توی یه جنگل سیاه بی انتها میدوم
خسته شدم جایی برای آرامش میخوام
دستای سردی منو در اغوش میکشن
همون عطر 
همراه با نوای لالای مرگ 
در آغوش اون توی تاریکی مطلق به خواب ابدی فرو میرم
جسم بی جونم 
به هزاران ستاره معلق توی سپیده دم شکل میگیره
پایان من...
در کنار اون رقم میخورده سرنوشتی تغییر ناپذیر...
آنچه گذشت:
(پاری: بجای زیاد حرف زدن زود بنویس داری با تاخیر مینویسی
- تقصیر خودشونه نظر ندادن|"= ایدفعه ام نظرات پر نکنن داستان خبری نی
پاری: ["= بی فرهنگ  تو به نصفشون تو تل داستان  میدی نمیگی بیان وب خب معلومه نظرات
کم میشه
- نمیان خب-_- بیخیال خب خب انچه گذشت)
در قسمت قبل دیدیم که بابا بزرگم  اومد قصرمونو 
صدای جیغ اومد منو دزدیدن همین
راوی: این قسمت وقتی الی حوصله توضیح دادن ندارد
-خب میتونن قسمت قبل خودشون بخونن اصلا
پاری: الی درست بنویس زودتر ازاد بشی
خیلی خب باشه هوفف برید اون دفتر منو بیارید اسما یادم رفته
پاری: از بس نقش تو داستان هست
-اسکل اسم تو رو یادم رفته نه  کسی دیگه رو دفترمو بیار 
راوی: مگه پاری تو داستانه اصلا اسمشو میخوای
پاری: در حال گریه پرتاب کردن دفتر الی تو صورتش* اره هستم
-گرفتن دفتر رو هوا* چیش باید بعدا نقشه سرزمینم بکشم
راستی چه جملاتی باید تو این قسمت می اومد
پاری: کوبیدن سرم به دیوار
-باشه بابا باشه
صاف کردن صدا خب خب
بدون شوخی الان از ساعت یک دارم اسما تو دفتر مرتب میکنم سردرد گرفتم
خیلی درهم پرهمه شخصیت های داستان مخم وای الان ساعت بیست دقیقه به چهار
وای  این همه نقش یکم گیج کننده اس اونم وقتی داری موقع امتحانات
فکر میکنی بهش
میدونم تا الانم خیلی بجای نوشتن داستان حرف زدم
ولی نیاز بوده
و یه نکته مهم درباره این داستان
مهم مهم
موجوداتی که در داستان هستن
اگه حتی اون موجود تو داستان دیگه ای بوده باشه
هیچ کدوم از ویژگی ها بر اساس اطلاعات بر اساس منبع یا کتاب خاصی نیستش
و همه اش بر اساس ساخته ذهن نویسنده بیمار هست
پس یهو تو داستان نگید فلان موجود فلان قدرت نداره
این نژاد اصلا وجود نداره
ممکن تو این داستان نژاد های متفاوت جدید موجوداتی دیگه
و غیر غیر و حتی چیزایی که میشناسید با یه سری تغییرات وجود داشته باشه
خواستم اینو بگم بعدا با کسی دچار مشکل نشم
اگه دوست ندارید داستان اینطوری رو میتونید نخونید
من دلم میخواد فضای ذهن خودمو بنویسم نه بر اساس واقعیت
گرایی مدارک
از بعضی از انیمه هام بخش هایی برداشتم ولی تغییرات زیادی دادم
البته اینا مال فصل های خیلی اینده هستش
از تیکه های رول پلی های گذشته ام داخلش هستش
و خیلی از قسمتای داستان اصل رول پلی هستش  و از قبل نوشته شده
خیلی هاشم الان داره نوشته میشه مثلا فصل دوم بخش هاییش الان داره
نوشته میشه یا قسمتای از فصل سوم
یا چهارم کلا نوشته شده مال خیلی از نقش ها
سر همین فصل های اینده کلا برام نوشتنش خیلی راحتره
و غیر از اونم برای فصلای اینده تقریبا همه نقشا یه داستانی اماده هستش
تو ذهنم چون مثلا رول های اینده اش رفتیم بخاطر رول 
مجبور شدم داستان گذشته رو مرتب کنم
داستان تو اینده یجورایی از جو اینطوریشم یکمی در میاد
الان جو زیادی سر سنگینه نوشته ها یجوری هستش
چون از دید یه شخص نیست
من از زبون سوم شخص نوشتنم خیلی خوشم نمیاد
نقشای داستان خیلی زیادن
تا نقش پنجم هم داستان زندگیش تو داستان هست چند 
قسمت بهش اختصاص داده میشه مربوط به اون
از فصل دوم به بعد
داستان تو داستان میشه  داستان
تا فصل اول اخراش حتی اولای فصل دوم 
اختصاص داده شده کلا به خود الیزابت
ولی از اونجا به بعد داستان تو داستان میشه
داستانای دیگه ای وارد میشه داستان باقی کارکتر ها
 تنها انیمه ای به طور مستقیم داخل انیمه ازش استفاده شده
انیمه عاشقان شیطانی هستش
داستان زیادی نداشت ولی رمان اصلیش پشتش یه محتوای جالب بود
دستم باز بود کاملا تغییر بدم
ولی بازم میگم هیچیش شبیه انیمه نیست چیزی که خودم خواستم نوشتم
بخشی از داستانشو نقش هاشو برداشتم کلی نقش به ساکاماکی ها اضافه کردم
 احساس کردم این سخن نویسنده نیازه
من اول داستان صحبت نکرده بودم
این داستان برام خیلی با ارزش 
دلیل انتخاب رشته ام و همه چی ام بوده
لطفا از ایده های داستانم برندارید حتی نقش هاش
نوع نگارش نوشتن داستانم
میدونم ممکن خیلی هاتون مشکل باهاش داشته باشید
ولی این سبک نوشتنه منه حتی اگه صحیح نباشه
هیچ اجباری برای خوندن این داستان نیست
جایی از داستان متوجه نشدید هم میتونید بگید 
براتون توضیح میدم
و مورد بعدی این
داستان ده فصل اصلی داره 
این ده فصل فصل دهم داستان تموم میشه 
ولی یه جلد اضافه جدا هستش که اصلا اسمشم
متفاوته ولی دنباله همین داستان هستش
اون جلد پایانی هستش
منکه نویسنده این داستانم
توصیه ام اینه اگه خیلی به نقشای داستان وابسته شدید
توی روند داستان 
براتون واقعا الگویی  شدن اونو نخونید
خیلی از باور هاتون اون زیر پاش میزاره
البته نقش اصلی من کتاب جلد  پایانی رو
خیلی بیشتر از الیزابت میتونم بگم دوستش دارم
با اینکه الیزابت خود منم ولی به نظرم شخصیت
پرنسس تاریکی که نقش اصلی اون کتاب هستش 
شخصیت شفاف تری نسبت به الیزابت داره
جدا از اینا ها بعد از نوشتن ده جلد اصلی کتاب پایانی
پنج جلد کتاب جدا از داستان  هستش
که اون کاملا طنز فضا اصلا اینطوری که داخل داستان هستش نیستش
داستانی هستش ولی داستان خاصی نداره
قسمت قسمت یجورایی هر قسمت مخصوص خودش
توی اون کتاب تقریبا همه ام زنده ان
یجورایی حالت فان داره
و قسمتای شبکه بخری مربوط به همون کتابه
جلد اولش که احتمالا همون شبکه خبری بشه
و جلدای بعدیش بشه داستانای فان کوتاه با شخصیتای داستان
جو طنز هستش  قابلیت طنز نویسی بالایی ضمن جدی نویسی دارم
البته از نظر خیلی ها عراجیف کلا مینویسم
دقت کرده باشید زیر متنام امضایی که میزنم اینه
بانوی افسانه ای عراجیف نویسی هام
احترام میزارم به نظر دوستان
دیگه حرفی نیستش
این تیکه رو بعدا پستشم میکنم
که بخونید
فکر کنم داستان دیگه وقتش بنویسم ساعت چهار ده دقیقه شد
داره دیر میشه کلی از طراحی هام مونده
و تازه امتحان دینی فردا
در قسمت قبل دیده شد که
دخترک تازه متولد شده دزدیده شده
نامه ای درون گهواره قرار داره
چه اتفاقی افتاده
چه کسی او را دزدیده هیچ کسی چیزی نمدونه

قسمت سوم
اسمیت: اون بچه نفرین شده 
سرنوشتش باید نابود بشه
اون بچه تمام دنیا ما رو ازبین خواهد برد
نشان نفرین شده روی بدن اون نقش بسته
نباید بهش اجازه رشد کرد داده بشه
سیاهی سرزمین نور رو هم مانند سرزمین های دیگه
میبلعه اگه اون دختر زنده بمونه
هم اون هم کسی که برج سرنوشت رقم
زده تا سرنوشتش به اون متصل باشه باید نابود بشن
دختری از تبار نور 
سرنوشتی با یک شیطان نوشته شده
اون دختر رنگ افتاب فردا رو نباید ببینه
ماه امشب به رنگ خون در میاد
خون یه فرشته یه بال
*نامه رو توی دستم مچاله میکنم*
کارلوس:..ا...ین ا..ین نامه
حتی بدون اینکه بگی میدونم از کجاست
سیسیلیا: کارلوس باید دخترمو برگردونی
النا: باورم نمیشه...اون پیری خودشو قاتی اون ماجرا کرده
کلارک: پاپا فهمیده دختری که از زنی مثل اون به دنیا بیاد نفرین شده اس
-پدر جان با کمال احترام میگم نشان ورودت به منطقه
بابابزرگ میخوام
کلارک: فرشته یه بال...پس یه فرشته سقوط کرده اس
کارمینا: اون دوتا بال به صورت کامل داشت یکی سیاه یکی سفید
شک دارم به چنین کسی فرشته یه بال یا سقوط کرده بگن
قربان بهتر کتاب اساطیر رو یکبار دیگه مرور کنید
کسی با چنین مشخصاتی 
یه موجود نادر هست که در افسانه ها ازش نام برده شده بود
سیسیلیا:زیر گریه میزنم*دختر کوچولوی من نباید قربانی خانواده شما باشه
کلارک: بسه بسه کارمینا سان نزار نظرم درباره اینکه تو خدمتکار
موجه مناسبی برای این خانواده هستی عوض بشه
کارمینا: من فقط برای اطلاعات عمومی خودتون گفتم
النا: گفت هم اون هم کسی که سرنوشتش بهش گره خورده
پس اگه سرنوشتش به کسی گره خورده باشه
تا هر دو نباشن ممکن نیست بتونن نابودشون کنن
مارسی: موضوع اینه اون نفر کیه
اسمیت: بچه اورال شاید
*همه به شدت چپ چپ نگاش میکنن
مدت زیادی هست رابطه سیسیلیا و خواهرش کمی 
شکر اب شده. و کارلوس هم با برادر ناتنیش کارل و
حتی چنین حدسی باعث میشد همه به طرز عجیبی 
جوش بیارن*
سیسیلیا:* اشکمو پاک میکنم*مزخرف نگو اون بچه 
از دنیای تاریکه 
واقعا میخوایید بجای پیدا کردن د خترمو کاری کردن
همینجا وایسید حدسای مزخرف بزنید *جیغ میکشم*
برید دنبال دخترم
کلارک: این وحشی رو از کجا پیدا کنی خدایی اون
پسرم که رفته با خواهر سلیطه تر از خود این ازدواج کرده
تو هم با این.
واقعا که متاسفام
-اخمم توهم میره با لحن حرص در بیاری* پدر جان اینقدر رک بودنتون اصلا منو خشنود نمکنه
نوه اتون ناپدید شده نمیخوایید کاری کنید
کلارک: گم نشده پدر بزرگت بردتش
النا: پیرمرد..نمیتونه از حکومتش دل بکنه از بهونه های بیخودی
استفاده میکنه
سیسیلیا:خیلی جدی دارم میگم یا همین الان میرید دنبال لیزی یا
خودم میرم
کارمینا: شما اجازه ندارید بلند شید بانو
النا: ولی بی راه نمیگه اسمیت اتفاقات توی این سرزمین از یازده روز
پیش افتاده ممکنه اون فرد ایدن باشه
تمام بچه هایی که تو این ماه توی این سرزمین به دنیا اومدن تا الان کی هستن
کارمینا: ایدن
اسمیت:با نیش باز *مثل همیشه حدس هام بی عقین درسته
سیسیلیا: خواهرم خواهرم کارلوسسس یه ماموری چیزی بفرست
نامه برای داداشت ببره بدو
اسمیت: اینطور خیلی زمان میبره وقت زیادی تا شب نداریم 
باید خودمون بریم
-سیسیلیا میدونم عصبی هستی...ولی اینقدر داد نکش...همه نگرانیم
سیسیلیا: من جز چند تا ادم که دارن باهم بحث میکنن
چیزی نمبینم
نگرانی در شماها نیست
کارمینا: *چشمامو بسته بودم یدفعه باز میکنم*نیازی نیست به اونجا 
بریم خودشون دارن به اینجا میان* بو میکشم هوا رو* و ظاهرن بدون پرنس ایدن
النا: نه نه...اگه اون همراهشون نیست دارن به اینجا میان
یعنی یعنی...
سیسیلیا: روی دست کارمینا میفتم*دختر..م...اون اون..
حتی چند ساعتم نشده که به دنیا اومده
کارمینا:* بانو رو روی تخت میخوابونم*پس سر همینم شما باید استراحت کنید
قول میدم بانو رو زنده برگردونم براتون...میدونید که تاحالا حرفی که زدم 
غیر ممکن بوده انجام ندم
سیسیلیا: لطفا برام بیارش *کم کم چشمام بسته میشه*
-سیسیلیا رو درک میکردم منم نگران بودم نگران..ولی اون همه فریادش
اون پرخاش گریش..زیاده روی بود منم نگران بودم..گیج بودم
دخترم...توسط پدر بزرگم دزدیده شده بود مسخره بود همه چیز مسخره بود
صدای پای می اومد اون صدا صدای کفشای کارل بود...
برادری که مدت ها بود ندیده بودمش حالا بخاطر بچه هامون
به اینجا کشیده بود چقدر این اتفاقات پیچیده مسخره اس...
همه اش...همه چی...چرا همه چی داره دور سرم میچرخه..
احساس افتادن پیدا میکنم دستمو به دستیگره صندلی میگیرم.
روی صندلی میشینم*
مارسی: عالیجناب حالتون خوبه
اسمیت: نگران نباش...اونو پیداش میکنیم...
النا: این عصبی بودنت فقط الان باعث ضعفت میشه
اورال: *در اتاق باز شتاپ باز میکنم* بهم بگید 
بهم بگید...ت...و رو خدا...اینجا...اتفاقی نیفتاده
*با دیدن چهره ها حالشون..برگه مچاله شده..مخصوص 
خاندان سلطنتی جواب معلوم بود...*
کارل: شونه های اورال قبل افتادن میگیرم*بلند شید 
با نشستن کاری پیش نمیبریم حالا که معلوم شده باید بریم
برج دوا. محل برگذاری مراسم هاشون
کار راحتی نیست کشتن اون بچه ها...
زمان بیشتر از این نباید هدر بدیم
-سرمو بالا میارم چهره کارل...چطور میتونست خودشو اینقدر جدی
قوی نشون بده
درک نمکنم بدون ذره ای نگرانی بی احساس...
دختر بچه ای که قرار بود خوش یومنی رو برامون بیاره حالا..
حالا دیگه نبود هیچی نبود
════════ ೋღ❤️ღೋ ═════════
خب خب دیگه داستان بسه تا همینجا
باید برم بیرون
دیشبم نشد بزارمش اخر
نمیخوام بیشتر از این بد قول بشم
پاری: *با گریه*من کوشم تیکه های انچه خواهید دید کجاست
-فرزندم اول داستان طولانی حرف زدم پست طولانی شد 
بخاطر کوتاه بودن خود داستان قسمت بعدی رو زودتر مینویسم 
دیگه ام انچه در قسمت اینده خواهید دید تا فور اور نمینویسم
پاری: گریه ولی من میخواستم بیاممم این قسمت *گریه*
-زدن رو شونت پاری درکم کن ببین مریضم
ببین طراحی هام مونده
ببین به کارای خودم نرسیدم اومدم داستان بنویسم
تازه دینی نیم نمره کم شدم
پاری برم دیگه الان باید برم بیرون دنبال خونه
منم دلم میخواد والا بشینم بنویسم
ولی کارای خانم کاظمی مونده نمیخوای که تخصصی نمرم کم بشه
میخوای
پاری: نه ولی ولی *گریه کردن از صحنه رفتن بیرون*
-هی زندگی اینم باز قهر کرد..
فعلا خدا نگهدارتون
یادتون نره نظرات رو پر کنید ها
البته میدونم این قسمت چیز خاصی نبود ولی خب حداقل
نسبت به عراجیف نویسی های اول داستان
که ارزش داره یه نظر بدید
30= مساوی قسمت بعدی
چون این قسمت کوتاه بود همون سی تا نظر
ندید داستان نمیزارما
دوستون دارم
پی نوشت: غروب نوشته بودمش قبل بیرون رفتن
اشتباهن پخش نزده بودم



دیدگاه ها : نظرات

برچسب ها: بانوی افسانه ای ، رمان بانوی افسانه ای ، The legendary lady ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 خرداد 1397 11:46 ق.ظ





نمایش نظرات 1 تا 30